وسواس یا تکرار گریزناپذیر

دسته‌بندی نشده دیدگاه‌ها برای وسواس یا تکرار گریزناپذیر بسته هستند

وسواس یک بیماری روانی است که در آن فکرهای غیر منطقی در ذهن تکرار می شوند و بیمار را به انجام رفتارهای تکراری وا می دارد. خود بیمار می داند فکرهایش پایه و اساس منطقی ندارد اما نمی تواند از دست آن ها راحت شود. گویی توان مدیریت فکرهایش را ازدست داده و آن ها بدون اراده او مدام وارد ذهنش می شوند. بیمار خیلی زود یاد می گیرد که برای فرونشاندن احساس آزارنده ای که این فکرها ایجاد می کند انجام رفتارهای تکراری موثر است. مثل این که آب کشی کند، وردی بخواند یا چندین بار چیزی را چک کند. به همین دلیل فکرهای تکراری به رفتارهای تکراری منجر می شود. اما اثر تسکینی این رفتارها موقتی است و دوباره آن فکرها از گوشه ای پنهانی در ذهن سر بر می آورند و این چرخه فکر-عمل تکرار می شود. برای درمان هرمشکلی باید علت آن مشخص شود. وسواس علت های زیادی دارد و گاهی نمی توان به دلیل های عمیق تر آن پی برد. ذهن وسواسی مقاومت زیادی دارد و به این راحتی به درمانگر اجازه ورود به لایه های عمیق تر را نمی دهد. به دلیل همین مقاومت است که درمان وسواس خیلی مشکل است. بیمار به شدت به فکرها و رفتارهای تکراریش چسبندگی دارد. ما هرجایی که در رفتارهای انسانی با مساله تکرار مواجه شویم فکر می کنیم حتما بیمار چیزی از آن رفتار عایدش می شود که آن را تکرار می کند. خود بیمار اذعان می کند که با تمام وجود می خواهم از فکرهای وسواسیم راحت شوم اما این همه داستان نیست. بخشی پنهانی و مرموز از ذهن او تمایلی ناخودآگاه به ادامه این فکر ها دارد. تمام این فکرها و رفتارهای قانونمند و تکراری بیمار را در یک قلعه خیالی قرار می دهد که همه چیزش زیر نظر اوست. ساختن چنین قلعه ای در ذهن، تلاشی مذبوحانه و تسکینی خیالی برای ایجاد احساس امنیت کامل و داشتن زندگی حساب شده و قابل پیش بینی در دنیایی است که هر لحظه امکان اتفاقی وجود دارد و از هیچ قطعیتی برخوردار نیست. گرفتن فکرها و رفتارهای وسواسی از بیمار یعنی این که آن قلعه خیالی را جلوی چشمانش ویران کنیم. گاهی فکرهای وسواسی از یک خودشیفتگی نهفته سربرمی آورند. بیماری که معتقد است همه آدم ها اشتباه می کنند که فقط یک بار دستشان را پیش از غذا می شویند یا فقط یک بار بسته بودن قفل در را امتحان می کنند و تنها من هستم که دقت بالایی دارم و حواسم به همه چیز هست نشان از خود شیفتگی دارد. یا در مثالی دیگر بیماری که معتقد است همه پزشک ها در تشخیص بیماری او مشکل دارند و او بیماری لاعلاجی دارد که هیچ پزشکی نمی تواند تشخیص بدهد و همه آزمایشگاه ها هم به علت خطای آزمایشگاهی نتیجه ها را منفی نشان می دهند می تواند مصداق خودشیفتگی باشد. این که بیمار مبتلا به وسواس می داند فکرهایش غیر منطقی است و با تمام وجود می خواهد از آن ها راحت شود فقط قسمتی از داستان است. واقعیت درونی چیز دیگری است و بیمار گاهی تمایل ناخودآگاه برای حفظ آن ها دارد. گاهی فکرهای وسواسی نوعی دفاع ناخودآگاه برای فرار از فکر آزارنده دیگری است. من همیشه از بیمارانم که وسواس فکری دارند می پرسم که اگر وسواس نداشتی به چه چیزهای دیگری فکر می کردی؟ چه چیزهایی آزارت می داد. خیلی وقت ها این سوال برایم راهگشا بوده و من را به شناخت علت های پنهانی تر فکر های وسواسی بیمارم نزدیک کرده است. اگر بگوییم وسواس برای روانپزشکان مانند سرطان برای پزشکان داخلی است بیراه نگفته ایم. در هر دو بیماری چیزی آسیب رسان، مرموز و پیش رونده در درون بیمار روز به روز قوی تر می شود. اگر در زنجیره علت های وسواس، آخرین حلقه را در نظر بگیریم، متهم اصلی کاهش سروتونین است. سروتونین یک انتقال دهنده عصبی-شیمیایی است که کاهش آن به فکرهای وسواسی منجر می شود. اما حلقه های دیگر زنجیر همچنان حضور دارند. با درمان کاهش سروتونین، فکرهای وسواسی تا حدی کم می شود اما به هیچ روی کافی نیست. درمان وسواس ترکیبی از دارو درمانی و روان درمانی است. باید این واقعیت را پذیرفت که درمان وسواس بسیار تدریجی و با اثر بخشی کم است. حتی 30 درصد کاهش نشانه های وسواس موفقیت در درمان به حساب می آید. برای درمان وسواس باید نگاهی واقع بینانه داشته باشیم. انتظار ریشه کنی فکر های وسواسی یک خوش بینی غیر منطقی است. هرچند فکرهای وسواسی این قدر آزاردهنده هستند که حتی کاهش 30 درصدی نشانه ها هم کمک زیادی به بیمار می کند.

 

براي معشوق چه خوابي ديده ايم؟

دسته‌بندی نشده دیدگاه‌ها برای براي معشوق چه خوابي ديده ايم؟ بسته هستند
بخش قابل توجهی از زندگی ما در خواب می گذرد. رویا ها و کابوس های شبانه، برای ما تجربه های هیجانی و واقعیت های ذهنی هستند. گاهی تاثیر تجربه های هیجانی که در رویا داریم کمتر از تجربه های واقعی ما در زمان بیداری نیست. ترس ها، نگرانی ها، خشم ها و تمام هیجان های سرکوب شده ما خودش را در خواب نشان می دهد. به همین دلیل است که صحبت از رویا و خواب در جلسه های روان درمانی اطلاعات مهمی از ناخودآگاه فرد به درمانگر می دهد. روان درمانگران همیشه محتوای خواب ها را جدی می گیرند و از آن ها به عنوان ابزاری برای تحلیل ناخودآگاه استفاده می کنند. هدف اصلی روان درمانی رسیدن به خودآگاهی بیشتر نسبت به همه جنبه های روانی است. هرچقدر نسبت به خود و آن چه در ناخودآگاهمان می گذرد آگاه تر شویم، توانایی تسلط و سروری بیشتری روی هیجان  ها و رفتارهایمان پیدا می کنیم. درمان واقعی بینش مدار،دادن راهکار به مراجع نیست بلکه رساندن او به درجه ای از خودآگاهی بالاتر است. در رابطه عاشقانه، خواب هایی که ما درباره معشوق می بینیم گویای واقعیت های روانشناختی خود ما هستند نه واقعیت های روانشناختی معشوق. یکخطای هیجانی بسیار شایع این است که احساسی که در خواب پیدا می کنیم در زمان بیداری هم ادامه می یابد. اگر کسی این کابوس را ببیند که معشوقش به او خیانت کرده، یا برخورد بد و پرخاشگرانه با او داشته، روز بعد احساس خوبی به معشوق ندارد. سرچشمه بسیاری از تعارض های رفتاری ما در رابطه های نزدیک، مشکلات شخصی خودمان است که به معشوقی که از همه جا بی خبر است فرافکنی می کنیم. ما انسان ها آن قدری که ادعا می کنیم موجودات منطقی و خردمندی نیستیم. به راحتی یک رویای بد حد اقل برای مدت کوتاهی احساس ما را نسبت به معشوق عوض می کند. چاره این است که نسبت به غیر منطقی بودن خود آگاه باشیم و اجازه ندهیم هیجان های بی پایه و اساس روی رابطه ما اثر بگذارد. خواب ها اطلاعات ارزشمندی نسبت به ناخودآگاه ما می دهند و از این روی باید جدی گرفته شوند. اما جدی گرفتن خواب به این معنی نیست که افراد مهم زندگیمان را برای ترس ها و تعارضات ناخودآگاه خود مقصر بدانیم و بر اساس خواب هایمان تغییر رفتار بدهیم. یکی از موهبت های روان درمانی کار کردن روی محتوای رویا هاست و به مراجعان این امکان را می دهد که با دید بازتری با رویاهایشان مواجه شوند و سر چشمه آن ها را در خودشان جست و جو کنند

عشق، درمانی برای اعتیاد

دسته‌بندی نشده دیدگاه‌ها برای عشق، درمانی برای اعتیاد بسته هستند

عشق یک اعتیاد طبیعی و مثبت است. در مصرف همه انواع مواد مخدر از سیگار گرفته تا حشیش، تریاک و شیشه، ترشح دوپامین در "مرکز پاداش مغز" زیاد می شود. این بالا رفتن سطح دوپامین در مغز در مراحل اولیه عشق شورانگیز هم دیده می شود. این زمینه زیستی- شیمیایی مشترک در عشق و اعتیاد موجب شده که نشانه های مصرف مواد و وصال عاشقانه شبیه هم باشند. در هر دو احساس سرخوشی، وابستگی جسمی و هیجانی و بالا رفتن نیاز دیده می شود. در اعتیاد نیاز به مصرف روز افزون مواد و در عشق نیاز مداوم به نزدیک شدن هرچه بیشتر به معشوق وجود دارد. از طرف دیگر نشانه های خماری ناشی از ترک مواد و طرد شدن در عشق بسیار شبیه هم هستند. در هر دو خلق افسرده، حمله های گریه، بی حالی، بی قراری، اضطراب، اختلال خواب و اشتها واحساس شدید تنهایی دیده می شود. یادم است وقتی از یکی از مراجعانم که به تازگی تریاک را کنار گذاشته بود در مورد احساسش نسبت به ترک پرسیدم گفت:" از ترک مواد خیلی راضیم و اوضاعم خیلی بهتر شده اما راستش را بگویم احساس کسی را دارم که از معشوقش جدا شده. تریاک تنها همدم من در این سال ها بوده. ترک تریاک من را یاد دوران غم انگیز گذشته می اندازد که از معشوقم جدا شده بودم". در این جا سعی کردم تا آن جا که می توانم با او همدلی کنم. ارتباط عشق و اعتیاد را برایش توضیح دادم و به او گفتم که در هر دو وضعیت سیستم پاداش مغز تحریک می شود و سطح دوپامین بالا می رود. این همدلی و توضیحاتی که دادم به او کمک کرد تا واقعیت های ترک مواد را بپذیرد و با شرایط جدیدش بهتر کنار بیاید. یکی از علت های مفید بودن جلسه های NA  یا "انجمن معتادان گمنام" همان عشق برادرانه و احساس تعلقی است که بین اعضای گروه شکل می گیرد. این اثر مثبت در عشق شورانگیز چند برابر دیده می شود. یک رابطه عاشقانه خوب کمک زیادی به ماندگاری فرد معتاد در ترک می کند. می توان گفت عشق شورانگیز یک "درمان جایگزین کننده" برای مصرف مواد است و می توان تا حد زیادی آن را شبیه درمان با متادون دانست. در واقع عشق، اعتیاد مثبتی است که جایگرین مصرف مخرب مواد می شود و دوپامین مغز را در سطح بالایی نگاه می دارد. توجه به ارتباط عشق و اعتیاد فقط در سطح نظریه پردازی نیست، بلکه اهمیت بالینی زیادی دارد. بیشتر اعتیاد ها به دنبال شکست های عشقی ایجاد می شوند و از طرف دیگر در بیشتر درمان های موفق اعتیاد حضور پررنگ یک عشق شورانگیز دیده می شود. داستان عشق و اعتیاد پیچیدگی های زیادی دارد. افراد معتاد با مصرف مواد به رابطه دونفره زناشوییشان پایه سومی اضافه کرده اند و با سه پایه کردن رابطه به صورت موقتی به آن ثبات بیشتری داده اند. پس از ترک، آن ها به ناگهان یک پایه از رابطه شان را ازدست می دهند. این واقعیتی است که کمتر درمانگر اعتیادی به آن توجه می کند. به همین دلیل هم هست که بسیاری از مطالعات نشان داده اند که آمار طلاق پس از ترک مواد به صورت معنا داری بیشتر می شود. در واقع ما آمده ایم ابروی کسی را درست کنیم اما چشمش را کور کرده ایم. یک درمان موفق اعتیاد حتما نیاز به رویکرد های "زوج درمانی" و "خانواده مدار" دارد. رویکرد های نوین درمان اعتیاد به هیچ روی "فردگرا" نیستند و با یک نگاه کل نگر همه چیز را مورد توجه قرار می دهند. درمانگران اعتیاد باید به ارتباط عشق و اعتیاد توجه بیشتری داشته باشند و بخش مهمی از شرح حال و ارتباط درمانی با بیمار را صرف پرداختن به مسائل عاشقانه او بکنند و این مساله مهم را در درمان نادیده نگیرند.

 

WP Theme & Icons by N.Design Studio& Mahdi Salari
Entries RSS Comments RSS ورود